Wednesday, May 29, 2002

خسته ام من ، خسته ام من ، مثل مرغ بال و پر شکسته ام من ... .
به به...
آیا تا به حـــال به این �ـــکر کردین که آیا عاشق شدین ؟ اصلا عاشق شدن چه شکلی ؟
.شاید از روز عزل تا الان صدها میلیارد ن�ر عاشق شدن و خیلیها هم نشدن
چقدر شعر و �یلم و کتاب و داستان و ا�سانه در این باره گ�تن و نوشتن و ما هم اکثر اونا رو بلدیم ولی ... نمیدونــم چـرا �کر میکنم اینجور چیزها به درد نمیخوره ... یعنی آدم نباید �کر کنه که باید مثل لیلــــی و مـجنون باشه باسه اینکه اونا لیلی و مجنون بودن و تو مثلا سکینه و عباس آقایی و باید یه �رقی باشه ... ولی همه میتونن عاشق باشن و چقدر بد�
که آدم ندونه که تکلی�ش چیه عاشق هست یا نه ؟ من هیچ وقت تو این ضمینه نتونستم به خودم یه جواب منطقی بدم ( چون در بقیه مسایل همیشه احساس منطق و خدا بودن و انتها بودن و از اینجور چیزها رو دارم و باسه تمام مشکلات مملکتی ، جهانی و ... جواب دارم و منتظرم که رئیس جمهور جهان شم تا در یک چشم به هم زدن صلح و �قر و همرو ریشه کن کنم ... )
پ.ن: به کلمه "باسه" در جمله ه�تم دقت کنید .
پ.ن:البته میبخشین که هم �قر و ریشه کن میکنم هم صلح رو ... شما �قط رای رو بدین
پ.ن:این احساس هم احساس جالبی که �کــــر میکنم خیلی با مزه ام و هی پ.ن میدم که نمیدونم چی هست ؟

Sunday, May 26, 2002

امــــروز بعد از مـدتـي ننوشتن سری زدم به این به اصطــلاح وبلاگ و
به تنـها جایــي که دوست دارم
نمیـدونم مــن چـرا اینــقدر عاشق نگاه کردن به آمارو ارقـامي هستم
که ایـن کنتور ها به آدم مـیــدهـنـد ، اگـه ولم کنند 1 سـاعت میشنم
حي بـاهاشون ور میرم خـلاصــه نا گ�تـه نماند که به قسمـت How
هم از همه بیـشتر علاقه دارم کـه بـبـینم کـي بـه مـن لیـــنــک داده
امـروز یــهو یه لینک جدید دیدم ( جـاتون خالي در اینــجــور مواقع ذوق
خاصي مــي کنم ، حــالا جریــانشو تعری� میــکنــم ) سه سوت زذم
روش ... مربوط میشد به سایت آقای جــارچــی ... بعد از یک سـاعت
بالا پایین ر�تن بالاخره پیدا کردم که کجــا به من لینک داده ( نمـیدونم
چرا اینقدر برام جالبه که بدونــم دیـــگران درباره نوشته های شـر و ور
من چي �کر میکنند ) نوشــته بــود یـک وبلاگ سیاسي ، اقتصـادی ،
ادبي ، اجتماعي ، رواني ، �ضــایی ... خلاصه کلي مسخره کرده بود
�قط از اونجاییکه روش نشده بود بنویسه "کس شعر" کلي حال کردم
بعد که یکم بیشتر �کر کردم دیدم بنده خدا حق داشته این وب لاگ یا
"تخیلات دگردیسي کامل یک انسان هپلي" آدم رو کــلـي گیج میکنه
خلاصه تا اینجا ( یعنی این لحظه که رسیدم ) یهو پشیـــمون شـدم و
میخواهم بگم همینه که هست .
پ.ن: از خودم ایراد میگرم و بعد جواب خودم رو میدم .
پ.ن: بنده خدا ها این دو سه تا دوستای من که مجبورند این مـطالب
رو هر روز بخونن و اگه این کار رو نـــکنــتن و یه وقت خدای نکـرده من
نظرشون رو در مورد حر�ایی که نوشتــتم بخـوام و ندونن ، دیـگه هیچ
روشون هم نمـیشه که بگن بابا ننویس وقــتی اینــکـــاره نـیستی ...

Monday, May 13, 2002

یک چیـــزی بـــگم که هــــمه کــ� کنیــــــد
ماجـرای استخر پارک شهر که یادتون هست
ظاهـرا ماجــرا از ایـن قرار بوده که این دخترا
قرار بوده بروند مـوزه پارک شهر ، ولی وقتی
میرسند اونجا مسئول موزه میگه :
" ما الان مهمون خارجی داریم ، این بچه ها
ک�شاشون پاره اســت آبــرومــون مــیــره "
و بــچه هـا رو بـه مــوزه راه نــمــی دهــند .
و بعد اون حادثه پیش میاد !

Saturday, May 11, 2002

خیلی جالب است یک دختر خانمی برام نامه نوشته است که
مدتها خاطراتش را در د�ترچه خاطراتش مینوشته تا اینکه
یکروز با پسری آشنا میشه و از قضا میره خونه پسر و
دارام دام
همه ماجرا رو از سیر تا پیاز تو د�ترش مینویسه که چطور
مامان دودر کرده چطور بابارو و چطور کارای دیگه
و با پسره چطور
خوب دیگه مامانش د�تر رو میخونه راستش برای من
هم تا اینجا نوشته بود بی صبرانه منتظر که جواب ناممو
بده ببینم هنوزم مینویسه
راستش اینکه یعدش چی شد

Friday, May 10, 2002

چند وقت پیش این بحث شده بود که آیا پدر و مادر
شما چیزهایی که مینویسید میخوانند یا نه ؟
به اهمیت این موضوع تنها زمانی پی میبرید که
موقع تایپ کردن مثلا پدر یا مادرتان کنار دستتان
نشسته باشند و تک تک حر�هایتان را بخوانند
میخواهم ببینم هنوز هم کسی هست که از خجالت
آب نشه نره زیر زمین یا وسط تایپ کردن حوص
نکنه یهوgame بازی کنه
من که �قط میدونم چنتا از دوستان ایت بلاگ رو
میخونند خجالت میکشم خیلی حر�ا رو بنویسم !

Thursday, May 09, 2002

حتما �یلم آخرین امپراطور رو که یکی از به یاد ماندنی ترین
شاهکارهای تاریخ سینماست رو دید
اون صـــحنه ای رو که امپراطور شروع به سخنرانی در مورد
استقــــلال و آزادی و این جور چیزها میکنه و وزیرای کابینه
که همه ژاپنــی هستند صحــن رو تــرک میکنند و امپراطور
رو با پرچمهای ژاپن و منچـوریا تنــــها میــگذارند به یاد دارید
بعد از اون ات�اق امپراطور بــه نشانه اعتراض از امضاء کردن
�رمانهای دولتی سر باز میزنـــد ولی با شنیدن خبر حامله
شدن زنش که توسط خود او هــــم نبـــوده اسـت بی اراده
شـروع به امضاء کردن �رامـــین استعــماری ژاپنیهـا میکند

در اینجای �یلم بیننده با دیــدن حــال زار امپراطور ناخداگاه
اشک در چشمانش حلقه میبندو دلــش برای اون امپراطور
جاه طلب اصطلاحا کباب میشود

میگـــم نکنه جرج بوش پسر هم توی همچین مخمسه ای
گیر ا�تاده است یعنــی اگــر مــا �یلم زندیگش رو میدیدم
توی این صحنه براش گریه میکردیم

واقعا کی میدونه حقیقت چیه ؟

Saturday, May 04, 2002

 Some Persian translations..
1-I die for your height and top (Ghorboneh'ghado balat)
2- Ate my head (SaramO khord)
3- He has grown a tail (Dom dar avordeh)
4- On my eyes (Rooyeh cheshmam)
5- Light up my homework (Taklif-amo roshankon)
6) On the seed of my eyes. (royeh tokhmeh'cheshmam)
7) Don't hit yourself into left Ali Ave. (khodet roh beh kocheh alichap nazan)
8- To my death(margeh' man)
9-I ate the ground and my father came out!(Khordam zamin Pedaram daar Oomad)
10- Take away the person that washes your dead body! (Moordeh Shoor-et-ro bebaran!)
11- Pull your carpet out of the water! (Geleemet ro as Ab bekesh!)
12- I'll hit you so hard that electricity will pop out of your eyes! (Enghadr seft bezanamet keh bargh az cheshmAt bepareh!)
13- His/Her donkey passed over the bridge! (Kharesh as poel gozashteh!)
14- What kind of dirt should I put on my head?! (Cheh khaaky bar saram bereezam?!)
15- Dear Slow stew! (Khooresht-eh-fessenjoon!)
16- The neighbor's chicken is a goose! (Morgh'e-hamsaayeh Ghaazeh!)
17- Marriage is an uncut watermelon! (Ezdevaj hendooneh'e nabooreedehast)
18- Happiness has been hitting you under the belly! (Khooshie zadeh zire delet)
19- Don't drop worms! (Kerm nareez!)